سفارش تبلیغ
طراحی فروشگاه اینترنتی
طراحی فروشگاه اینترنتی
باورهای استوار

چه کسی عشق را باور می کند ؟

بی خبر

کبوتر نامه بر پرنده خوش خبر

بیا و از حال من خبر به یارم ببر

بگو به آن بی وفا از این دل بیقرار

که آتش عشق او، مرا بود شعله ور

در تب و تابم ز آن زلف چلیپای او

با غم و هجر رخش روز شبم درگذر

پر شده از  خون دل چشمه چشمان من

چونکه بود روز و شب چشم امیدم به در

داغ دل خسته ام می کشد اکنون مرا

گرکه نیابم از آن، گلشن رویش خبر

بگو به آن بی وفا از دل زارم سخن

یا تو بیا پیش من یا که مرا هم ببر

سر بدهم ناله ها چو نغمه های رباب

تا بکند لحظه ای بر دل شیدا اثر

در خم میخانه ها از پی پیمانه ها

در بر دردانه ها گر بنمایی نظر

شعر  محمد فرامرزی


نوشته شده در دوشنبه 87/1/12ساعت 12:54 عصر توسط محمد فرامرزی یابادی نظرات ( ) |

 


نوشته شده در جمعه 87/1/2ساعت 11:29 عصر توسط محمد فرامرزی یابادی نظرات ( ) |

در این وبلاگ می خواهیم نشان دهیم که چگونه از تواناییهای شگرفی که همه ی ما برای افکارمان داریم بهره برداری کنیم و بدین ترتیب افسرده گی را از میان بر داریم و زندگی غنی تر کامل تری را پایه گذاری کنیم و از بیماری های روانی جلو گیری و جسم را شفا دهیم.خیلی از مردم قرنها قدرت ذهن را باور داشتند و از نیروی شفا یخش آن استفاده می کردند ولی با جاذبه ی زیاد علوم جدید بسیاری از توانا ییهای طبیعی به سرعت مورد بی مهری قرارگرفته وفراموش شده است اکنون در سراسر دنیا بیداری شگرفی در راه است تا نقش صحیح آن قدرتهای کهن را در فرایند شا بخشی و خود شکو فایی دوباره زنده کنند . این وب به آنانی پیشکش می شود که مشتاقند با خویشتن خویش پیش از فرو مردن آخرین شعله های وجود روبرو گردند .بنا براین این وب به(زندگی) و یه انسانهایی که در تکاپویند تا معنای ویژه ی زندگی را بدان بخشند تقدیم می گردد. باور کنید این وبلاگ درباره قدرت است- قدرت باور نکردنی باور های اراده ی ذهن برای شفایافتن و رسیدن به نهایت خودباوری.نیروی ذهن ما یک پدیده روانی مرموز یا فرهنگ عامه ی خرافی نیست .نیروی باور –تمام قدرتهای ذهن ما با یک نظریه اساسی آغاز می شود


نوشته شده در چهارشنبه 86/11/17ساعت 8:47 صبح توسط محمد فرامرزی یابادی نظرات ( ) |

تقدیم به کسی که استوار

ایستادمقابل باورهای غلط

 

تو چون آلاله ی فصل بهاری

نوای قمری وصوت هزاری

تو سروعاشق بستان عشقی

حدیث لحظه های انتظاری

 

 

 


نوشته شده در سه شنبه 86/10/25ساعت 12:15 صبح توسط محمد فرامرزی یابادی نظرات ( ) |

                                        فکر مثبت به ما قدرت انجام را می دهد

                                                      که هرگز تصور نکرده ایم 

"بدون شک هرگاه ظرفیت ها و تواناییهای خود را شناختیم برای آنها ارزش قایل می شویم واز آنها به عنوان ابزاری برای رسیدن اهداف متعالی خود استفاده خواهیم کرد.برای لذت بردن از زیستن   می بایست تصویری زیبا و شفاف از تابلو های هزار رنگ زندگی در ذهن خود ترسیم کنیم وخود را شایسته ی این بدانیم که می توان به شکلی مطلوب زیست. بایدآنی باشیم که (خود) دوست می داریم(خود)ی که به آن ایمان واعتقاد داریم اگربتوانیم به تصویرذهنی مان افتخارکنیم به اعتماد به نفس خوا هیم رسید وبهترین نتایج را می گیریم " سخت ناراحت ودلسرد بودم و احساس ناتوانی وپوچی می کردم و این احساسات بدترین افسردگی ها و اضطرابهارا برایم ایجاد کرده بودو احساس طردشدگی داشتم   و فکر می کردم خداوند مرا به خاطر اشتباهاتم ازخود رانده است .آنقدر درمانده شده بودم که حتی به (خود ) ناسزا می گفتم .خوشبختانه خیلی زود به (خود ) آمدم و شروع به بررسی گذشته ام کردم  و سعی نمودم نکات مثبت (خود )را پیدا کنم و با توجه کردن به مشکلات دیگران بیش ازحد خودم را زیر ذره بین قرار ندهم .با نام نویسی در یک مؤسسه ی خیریه کمک به دیگران را فرا گرفتم.تجربه ای بسیار عالی بود.بعد از آن توجه بیشتری به تحصیلاتم نشان دادم برای پرورش استعداد های (خود) تلاش نمودم .بعد از مدتی متوجه شدم که این کارها باعث توجه بیشتر دیگران به من شده    و احساس بیگانگی نمی کردم  و روز به روز (خود ) را می یافتم چون ( خود خود) را نیز پیدا کرده و به درک تازه ای از خدا رسیدم وحضورش را مانند یک شخص احساس و باورکرده ونیزجایی برای خود درعالم او یافته بودم.( زانو زدم وبا صدای بلند با او از غصه هایم گفتم) تا این زمان هرگز این گونه دعا نکرده بودم  آرامش خاصی تمام وجودم را فرا گرفته بودو درحالی گرمای شیرین یک عشق واقعی را احساس می کردم بودم .بعد ها باور کردم که بعد از یک دوره ی بازگشت و به خواست خدا به برکت رسیده ام. دیگر همه چیز برایم روشن شده بود ؛تمام دنیا و (خود) درمقابلم رنگ تازه ای داشت گویی برای اولین بار بود که درختها؛گلها؛ آدمها و را    می دیدم .همان طورکه اکنون بینشی دیگراز زندگی دارم و این تجربه ی شیرین زندگی ام را متحول ساخت. آنقدر شگفت انگیز و روحانی بود که هیچگاه  فراموش    نمی کنم بگویم به غیراز شفای روحی ؛ شفای جسمی نیز پیدا کردم .تا قبل از آن از چند مشکل جسمی رنج می بردم گاه آنقدر درد می کشیدم که مجبور بودم مسکن های قوی بخورم به همن دلیل گاهی اوقات بی حال و خواب آلود بودم اما بعد از تحولی که در من به وجود آمد مشکلاتم کم کم ناپدید شدند  و نیز دست به یک  تصفیه ی بزرگ زدم تا آنجایی که می توانم نکات مثبتم را نگاه دارم و بدینی ها را از ذهنم دور بریزم. اکنون به طور کامل احساس رضایت دارم وحتی درکوران اضطراب ها و بحران ها ؛ در باورم احساس شهامت می کنم واین شهامت مرا به شگفتی وا می دارد که ترس جای خود را به باور  و امید و انگیزه و داده همچنین می دانم خداوند مهربان  مرا بسیار  دوست دارد و حامی ام در هر کجا است  این تولد دوباه را او برایم ایجاد کرده و روحم را از بحران نجات داده و صفحه ی پرشوری در زندگی روی چشمانم  گشوده است.اکنون بر این باورم که می توانم درحد توانم هر کجا و هر زمان برای همه کسانی که نیاز به کمک داشته باشند مفید واقع شوم

 و در آخر می گویم که: 

دنیا   نسزد   از   او   مشوش   بودن

از  سوز غمش  دمی  در  آتش بودن

ما هیچ وجهان هیچ وغم و شادی هیچ

خوش نیست برای هیچ نا خوش بودن

نویسنده : محمد فرامرزی


نوشته شده در جمعه 86/10/7ساعت 1:30 عصر توسط محمد فرامرزی یابادی نظرات ( ) |

همصدا

همسایه های     مهربون   باید   که   همصدا بشیم

تو   این   زمون   برای   هم  ؛دوستای    باوفا   بشیم

از این   دو    روز   زندگی     ارزش    نداره    بشکنی

حتی    برا     یه     بار  شده  دشمن  دشمنا    بشیم

مجنون کنیم   دلا   مو نو ؛  تا   دیگه   غم  خونه  نیاد

واسه      همیشه     آدما ؛از غصه ها     جدا   بشیم

از   سرزمین     خستگی    بیرون     بیاییم   تا     ابد

آزاد     و   هم     ترانه خون      مثل      کبوترا  بشیم

با هم بریم   به   شهر  عشق   لونه   کنیم   کنار هم

تو   اون هوای   عاشقی تا      هر   کجا    رها  بشیم

می گیم   کسی اگه دلش تو   شهر  غم  شده اسیر

با هم   بریم   به   جنگ  اون شهره ی   شهر ما بشیم

همسایه  ها اگه   بخواین   خوبی   بیاد  به    خونه ها

باید   دوباره      همصدا ؛     مثال  اون    روزا   بشیم

باید  کنیم یه   آرزو      از      این    دل   شکسته مون

با  این    دلای   مهربون ،  بیرون   ز    هر خطا بشیم

اونی     که ما   رو   آفرید  ،خوبی    توی دلا گذاشت

ما  هم   به وقت هر  سحر همخونه ی   دعا  بشیم

شعر؛محمد فرامرزی


نوشته شده در دوشنبه 86/9/12ساعت 1:13 صبح توسط محمد فرامرزی یابادی نظرات ( ) |

 باورمی کنی همیشه دلم می خواست بغض دلم
رو بشکنم مثل اونایی که کم می یارن و خودشون رو آخر راه می بینن و خودم و عواطف و
هیجاناتم روتخلیه کنم تا شاید کمی آروم بگیرم و تحمل داشته باشم آخه همیشه می گن
آدما توی هر کاری اگه تحمل و صبر نداشته باشن زود شکست می خورن و کنار می کشن
وباید هر طور که شده این بغضم و بشکنم بغضی که سال های سال توی گلوم بوجود اومده
باید شکسته می شد که نشد
 حالا چرا توی این همه مدت شکسته نشد نمی دونم یا اصلا نمی
تونستم ولی بهونه ای می خواست
 اما حالا می دونم دیگه  واسه ی چی و برای چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هر چند تداعی خاطرات برای کسی که تجربه
های ناخوشایند و مشکلات زیادی داشته
 خیلی عذاب آور و تلخه چون هر بار فکر اون روزایی که می کنه
دچار ترس و اضطراب می شه و نمی تونه زندگی کنه و همچنین تفکری باعث وسواس فکری و
وسواس فکری زمینه سازعملی می شه و فرد دچار بحران های روحی روان می شه که غیر قابل
درمانه
 ولی
من می خوام که از چیزی نترسم و هر حرفی که دارم بگم چون دیگه جایی توی روح و بدنم
نیست که سرکوبس کنم یا نگه اش دارم یا پالایشش کنم چون می دونم چند سال دیگه
مشکلاتم چند برابر می شه اون وقت شاید نتونم یا ........

دلم می خواد بگم  با  این همه خصوصیات خوب باز هم مشکلاتی دارم مثل مشکلات جسمی.
مشکلاتی که چندین سال دارم با هاشون زندگی می کنم چون از وقتی با چرایی زندگی آشنا
شدم وبا هر چگونگی ای می ساختم دیگه عادت کرد ه بودم می خوام بگم کسی نیست که
داستان زندگی اون شبیه من باشه داستان باورها ی استواری که در تمامی دقایق زندگی
به کمکم می اومدن در سختی هایی که وجودم رو می گرفتن
  چون از همون روزی که به دنیا اومدم کلمه (( درد)) واژه غریبی
نبود بعد از چند ماه فهمیدند که معلول به متولد شدم هر چی پدر و ماد برام زحمت
کشیدن فایده ای نداشت و
  کار از کار گذشته بود  خودم دیر فهمیدم چون بهم نگفته بودن ولی احساس می کردم برای
اینکه نمی تونستم کارهایی که بچه ها انجام میدن انجام بدم اما هیچ گاه دچار عقده
یا سر خور ده گی نمی شدم چون خدای مهربون همیشه یه جاهایی کمکم می کرد چیز هایی که
ازش می خواستم
  بهم می داد مثل : پدر  مادر  دوستان  عقیده و ایمان و هرچیزخوبی که فکرش رو بکنی همین باعث می شد
که آدم با اعتقادی بشم و بگم حتما دلیلی داشته که با این همه مشکلات بسازم و هیچ
گاه حسرت زندگی
  دیگران رو نخورم چون اگه هر کسی که جای من بود خود کشی می کرد و همیشه این جمله
توی باور ذهنم بود که:
  به مشکل بگو که خدای بزرگی داری. اما اینو می دونم خیلی زیاد حرف دارم
اون قدر که بتونم به اونایی که هیچ چیز رو باور ندارن باور کنن . اون قدر حرف دارم
که.........
 درسته
کسی نیست که حرفامو گوش بده چون حرفای من واقعیتی است از میان باورهای استواری که
درکش برای هرکسی سخت غیر قابل تصوره برای اینکه می خوام حرفایی که می زنم مثل بقیه
نباشه درسته کسی نیست .......
ولی
هنوز کسانی هستن که توی وجودشون احساس همدلی و کمک کردن
 رو باور دارن هنور کسانی هستن که ..............


نوشته شده در شنبه 86/8/12ساعت 5:10 عصر توسط محمد فرامرزی یابادی نظرات ( ) |

امروز داستان زندگیش به گونه ای دیگر است . .در تلاش برای رهایی از این کره خاکی دست به سوی آسمانها گشوده تا مگر رمز پاره ای از مجهولات و دشواری های زندگی آینده را در کرات دیگر بجوید. امروز او در تکاپوی زندگی ،همچون موج ، لحظه ای آرام ندارد. او مظهر حرکت ؛ پویندگی و خودباوری است. زندگانیش بر حسب شرایط روزگارش به رنگ وحالتی بوده است اما با این همه ، انسان امروز از تبار انسان دیروز است ، موجودی که با مفاهیم لذت ، امیدواری راستی وکژی ، عدالت و ظلم ، تنعم و تنگدستی ، آزادی وحبس ، شکست و پیروزی به خوبی آشناست زیرا باور کرده که می توان همه چیز را از نو ساخت و می شود انسان بود که به خودباوری رسیده ؛ کافی است شما هم ذره ای خودتان را باور کنید همه ما کم وبیش درزندگی با کسانی برخورد کرده ایم که شکست در یک امتحان یا مسابقه را به منزل مرگ تمامی آمال و آرزو های خود می بینند وزندگی به یکباره برایشان به آخر میرسد افرادی که با ابتلا به یک سر ما خوردگی ساده در بستر می افتند وآنچنان رفتار می کنند که گویی با صعب العلاج ترین بیماری ها دست به گریبان شده اند وهیچ امیدی هم به بهبودی شان نیست اما در حقیقت با نگاه بهتر به اطراف می توان کسانی را دید که با وجود کوهی از مشکلات گوناگون با اتکا به قدرت اراده باور خویش ونیز انتخاب و شناخت هدفی بزرگ وارزشمند دست به کارهایی شگفت زده اندکه نه تنها برای فردی با شرایط آنان بلکه برای افراد عادی هم دور از دسترس به نظر می رسیده است بدین ترتیب چه بسا منشا تاثیرات شگرف در جامعه خود یا حتی کل جامعه بشری نیز شده اند بی تردید او یکی از آنهاست


نوشته شده در شنبه 86/7/14ساعت 11:27 عصر توسط محمد فرامرزی یابادی نظرات ( ) |

باورهای غلط احساساتمان را تغییر دهیم

فکر خود را تغییر دهیم تا احسا سمان متحول شود

بعضی اوقات به خود می گوییم که زندگی مان همین است

که هست و تا همیشه همین گونه ادامه خواهد داشت

با باز نگری درنحوه  تفکرو ا حسا سمان زندگی خود را متحول سازیم :

{باورهای غلط} مجبوریم همان گونه احساس کنیم که باشیم

و انتخاب دیگری نداریم.

{باور های درست} بر خلاف تصور انتخابهای متعددی

داریم پس انتخاب کنیم .

-------------------

{باورهای غلط} اشخاس ویا چیز های دیگر سبب می شوند

که چنین احساسی داشته باشیم.

{باوهای درست} ممکن نیست ؛ نباید افراد یا چیزهای دیگر

احساسمان را در دست بگیرند.

----------------------

{باورهای غلط} خودمان  را نمی توانیم قبول کنیم  به شرط این که

افراد دیگر تاییدمان کنند.

{باورهای درست} تفکرمان را تغییر دهیم  مهم وضروری نیست که

همه مارا تایید کنند یا نه.

--------------------

{باورهای غلط} احساس بی ارزشی می کنیم اگراشتباهی مرتکب

شویم نمی توانیم دیگرکاردرستی راانجام دهیم .

{باورهای درست}چون ماجایزالخطا هستیم و همه اشتباه

می کنیم پس مثل دیگران حق اشتباه کردن را داریم.

---------------------

{باورهای غلط} می توانیم رفتارها و احساسات دیگران را کنترل کنیم.

{باورهای درست} تلاش نکنیم رفتارهمه ی  افراد را تحت

کنترل خود درآوریم

چون فقط می توانیم رفتار خودمان را  کنترل کنیم..

---------------------

بیاییم روش فکر کردنمان را تغییر دهیم به (خود) و رفتارهای

خویش متمرکز شویم

آن وقت احساس  و افکار مانسبت به زندگی و همه چیز عوض خواهد شد

ودر پایان باید گفت که :

وز حادثه ی زمان زاینده مترس  وزهرچه رسدچونیست پاینده مترس

این یکدم نقدرابه عشرت بگذار  از رفته میندیش و ز  آینده  مترس

محمد فرامرزی


نوشته شده در جمعه 86/6/2ساعت 5:4 عصر توسط محمد فرامرزی یابادی نظرات ( ) |

 نظرم    بر   رخ    زیبای       شماست

 دل من   عاشق   و شیدای  شماست

مه  من  رو     چو   نمودی    به   شبم

  دیده ام مست   تماشای  شماست

تا   رسیدم      به   حریمت     صنما

نظرم    بر    قد   و   بالای   شماست

من  چه   گویم    که  به  دیدار   رخت

دل  به   چوگان   چلیپای    شماست

گر   ز  عشقت همه  شب باده خورم

باده ام    از   خم   مینای    شماست

نگهی    جز   به     جمالت       نکنم

گلشنم   جلوه ی    زیبای   شماست

مستی ام    از  می    مسانه ی   تو

 زان   لب  لعل   شکر   خوای شماست

 باعث     این      همه    دیوانه گی ام

غمزه ی    نرگس    شهلای شماست

شعر محمد فرامرزی


نوشته شده در چهارشنبه 86/5/3ساعت 2:22 صبح توسط محمد فرامرزی یابادی نظرات ( ) |
<      1   2   3   4   5      


کد قالب جدید قالب های پیچک




تعبیر خواب آنلاین

Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
 

صدایاب 100 GB Free Backup